خاطرات کوچ؛ تخته سیاه تفنگم، گچ سفید فشنگم

پیک ملت؛  چهار راه خاطره چند روزی بود که آبادی در قشلاق”گرمسیر”در یورد چهار قاش “بردنگان ممسنی-مالاجی” بهون ها”سیاه چادرها”را بر پا کرده بودند و لی هنوز بوی سرحد می دادیم “ییلاق-گرگو” روزها بی تابی می کردیم که زود تر شب فرا برسد تا بساط پشه بندها برای شب خوابی روبراه گردد.در اون خنکای شب

کد خبر : 41056
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۲ - ۲۰:۵۹
خاطرات کوچ؛ تخته سیاه تفنگم، گچ سفید فشنگم

پیک ملت؛  چهار راه خاطره

چند روزی بود که آبادی در قشلاق”گرمسیر”در یورد چهار قاش
“بردنگان ممسنی-مالاجی”
بهون ها”سیاه چادرها”را بر پا کرده بودند و لی هنوز بوی سرحد می دادیم
“ییلاق-گرگو”
روزها
بی تابی می کردیم که زود تر شب فرا برسد تا بساط پشه بندها برای شب خوابی روبراه گردد.در اون خنکای شب های پاییزی خوابیدن در زیرپشه بند و شمردن ستاره های آسمان و -وز وز پرتک ها که بیرون پشه بند می چرخیدند تا شاید راهی و درزی و سوراخی بیابند وخودرابه درون پشه بند برسانند و شروع به خوردن خون جماعت خفتگان نمایند. واقعا شیرین و حال می داد.گاهگداری هاره بلند “عرعر ” الاغ روستاهای همجوار
“باتون -پیره دان” سکوت شب را می شکست و همینطور صدای های و هوی افرادی که بر سر مزارع شلتوک “چلتیک”با های وهوی شان گراز ها را فراری می دادند. آنچه که از آن شب هایی که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شود در ویر و هوشمان همچنان باقی است صدای چوب هایی بود که با ریتم خاص و دلنشین و دلبریز ، بر سیر کوب ها”آونگ” در گوشه ،گوشه مال به قصد تهیه ی اوکشکی “اب -دوغ کشکی” کوبیده می شدند ،دوغی که در طعم ،مزه و خاصیت غذایی برابری می کرد با تمامی نوشیدنی های جهانی.دوغی که کدبانوهای عشایر با افزودن پودر گیاهان کوهی همچون پونه کوهی،چوگ و آویشن سرحدی طعم ،مزه و خاصیت آن را به حد اعلا و غیر قابل باور بالا می بردند و درمان هر دردی بود و چه بی مثال خوشمزه بود (خوردن اوکشکی در پیاله ی رومی یا مسی همراه با نان تیری ،نانی که گندمش با دستان پدر و با گاو خیش در برافتو ،دلی نعل کاشته شده بود و باداسی با نشان و برند کازرون -عص رحمت ،درو گردیده بود .داسی که هم اینک در تنه ی بلوطی پیر در نسه دلی نعل مالاجی به انتظار پدر ،گردنه و راه معروف به ره مشدی علی محمدی و کیشه راهه “راه باریک” طاوه ی نعل را می پاید ) .ما بچه ها با ستیغ آفتاب تند مهرماه با چشمانی ورم کرده و تراخم گرفته و پف کرده و از همه بدتر بهم چسپیده ،تلاش می کردیم به هر روشی که شده از زیر پشه بندها به بیرون بیاییم.
بعضی خانواده ها از پیله ور محلی پیلوشک “پماد”می خریدند و شب ها مقداری ازهمان پماد ویا به زبان محلی پیلوشک را در گوشه چشم مان می ریختند تا فردا بدون چسبندگی چشم بتوانیم از خواب بیدار بشویم .و باز روز از نو و روزی از نو.دمدمای ظهر که آفتاب به وسط آسمان می رسید بچه های مال و آبادی دستجمعی به سمت رودخانه فهلیان که در نزدیکی آبادی جاری وساری و در حرکت بود می رفتیم.با شتاب و با شور خاصی خودمان را به برم ها”حوض “های رود خونه می رسوندیم و آبتنی “ملح”همراه با پا تمبک زدن ها و سر زیر آب کردن ها شروع می شد. دراین میان هر نیم یک ساعتی یکبار از طریق سوراخ تنیره ی آسیو “آبراه آسیاب قدیمی و متروکه” وارد باغ اناری که در آن محل قرار داشت می شدیم و انارهای سرخ و بزرگ و شیرین وخوشمزه بود که شکار می شد.
(خدایش بیامرزد صاحب آن باغ را)
در یکی از همین روزها بود که برای اولین مرتبه در تاریخ علم و علم آموزی معلم و مدرسه و تخته سیاه و گچ سفید و چادر سفید کله قندی ، وارد مالاجی گردید
(مهرماه ۱۳۵۶)
بهتر است بگویم یکسال زودتر از اینکه انقلاب اسلامی در ایران به بار بنشیند انقلاب فرهنگی در مالاجی آغاز شد.وآغاز نمودیم
*تخته سیاه تفنگم -گچ سفید فشنگم*

قسمت دوم⬇️

روزها از پی شب ها می آمدند و می گذشتند وما جماعت فرهنگ رو
“دانش آموزان مدرسه”
دوتایم به مدرسه می رفتیم و کلاس درسمان در زیر سایه ی بلوطی کهنسال در فاصله ۲۰۰متری آبادی برقراربود.درختی که در لابلای تمامی شاخ وبرگ هایش لانه گنجشک ها که متعلق به بهار گذشته بود نمایان بود و بعضی وقت ها عصر که می شد کلاغی بال بال زنان بر بلند ترین شاخه بلوط می نشست و قار قار می کرد.وزن های آبادی به خیال اینکه شاید باشو ست و قصد شکار مرغ های آبادی را دارد با گفتن
کور اومه
کور اومه
مرغ ها وجوجه هارا که در جا کلور اطراف آبادی دنبال دانه می کشتند از وجود خطر آگاه می نمودند.یک نین مانده به روز یعنی زمانی که خورشید در حال غروب در پشت کوه ماهور روبرو بود مدرسه تعطیل می شد و ما اهالی مثلا ملاهای آبادی شلنگ انداز و حرکت به شکل تی لنگی خودمان رابه خونه ها می رسوندیم ویک راست به سمت تویزه جا نونی می رفتیم و جره ای نان
“دسته ای نان”
تیری برمی داشتیم ویواشکی سری هم به توبره قندی می زدیم و چند دانه قند ویا اگر شرایط خوب بود وکسی نمی پاییدمون ونهیبمون نمی داد پلیشی قند بر می داشتیم و قاتق نان ولقمه می کردیم و همچون عسل طبیعی تنگ اوگرمو بقول امروزی ها بربدن می زدیم و با هرگاز زدن به جره ی نونی یک قند در دهان می انداختیم .در آن روزگاران همیشه فکر می کردیم بهترین خوراک شاه مملکت چیزی نیست بجز نون عسل .
بعضی شب ها پدر رادیو اینرنشنال را از قولغدون در می آورد با هزار زحمت وصلوات نهایتا موفق می شد سیگنال رادیو لندن
“بی بی سی”
راپیدا و با خش خش فراوان به صدای رسا وباافتدار لطفعلی غنجی گوش می دادیم .معمولا سرفصل خبر حکایت از شلوغی و تظاهرات در شهرهایی همچون تهران وتبریز و اهواز و آبادان بود.وباز رادیو خاموش می شد تا فرداشب.معمولا در جامعه ی عشایر ساعت کار واستراحت بر مبنای تاریکی وروشنایی بود.در جامعه ی عشایر آن روزگاران خواب روزانه ویاشب بیداری معنایی نداشت وبه کسی که بعداز طلوع خورشید همچنان در خواب بود می گفتند:
خو نکبت گروتشه
ویا به فردی که احیانا شبی بیدار می موند می گفتند:
یو هم زده وسرش.
باتوجه به اینکه زندگی عشایر به دو مقوله ی دام و مرتع وابستگی دارد
بنابراین
روزهای آخر مهر ماه بود که ریش سپیدان مال وابادی دور هم جمع شدند و روز خوب و بد و قمر در عقرب را تحلیل وبه این نتیجه رسیدند که پس فردا مال می تواند به قصد وردهای قوس (آذر) کوچ نماید.جل و کاپون و شله و -وریس ها و گا چین ها در گوشه ای روی هم مهیا و تلنبار شدند .

قسمت سوم⬇️

نهایتا مال کوچ نمود ودر یورد جدید که یک فرسخی بیشتر راه نبود جاگیرشدند وبهون ها”سیاه چادرها”به شکل شیربونی یا کومه وار برافراشته شدند(چون دراین موقع ازسال احتمال بارندگی وجود داشت بنابراین بهون ها را با زدن ستونی چوبی در طول بهون”کماچ”به دوطرف شیب می دادند)و موقع زایش بز و میش ها فرارسیده بود به متولدین این فصل پیزه زا می گفتند.و چادر سفید کله قندی مدرسه که نماد فرهنگ ،علم ،تمدن ،آگاهی،دانایی و کسب دانش ومعرفت بود هم در سمت راست آبادی ودر جا خرمنی قدیمی ودر نقطه ای به اصطلاح محلی دِرک(زمینی سفت ومحکم که هیچ وقت شخم نشده بود)برپا گردید.از بابا آب داد گذشته بودیم و به مادر در باران آمد رسیده بودیم.انچه در زیر آن چادر ودر آن دلی پرت “دلی نعل-چون به شکل نعل اسب بود” می آموختیم نه فقط حروف الفبا بود بلکه مهمتر داشتیم نحوه ی زندگی نوین را می آموختیم .در حال مبارزه باجهل ،نا آگاهی و نادانی و قلم زدن برصفحه ی
درخت توگر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری بودیم.
کم کم می آموختیم که با چه زبانی با مامور کم سواد اما پر فیس و افاده جنگل بانی منطقه و ژاندارم های سبیلو و بداخلاق ورشوه بگیر پاسگاه منطقه حرف بزنیم.افرادی که کارشان گیر دادن به عشایر و گرفتن رشوه بود
(هم جنگلبان و هم ژاندارم ها)
روزی نبود که کهره ویا بره ای دم درب خانه مامور جنگلبانی ویا رابط فرمانده پاسگاه برزمین زده نشود وسرش بریده نگردد.ذکر این مطلب هم ضروری است که جشن و عیش و بخور وبخور (رشوه ) مامور جنگلبانی ویا ژاندارم های منطقه موقع وزمانی بود که به هر دلیل در میان اهالی وعشایر اختلافی بوجود میومد.اختلاف هایی برسر حد و مرز یک چراگاه و یا مرتع .گاه پیش میومد که اختلافی که بر سر یک دره ویا مازه و گردنه ای به طول و عرض کمتر از دویست متر بود ،چندین کهره و بره بعنوان رشوه از طرفین دعوا ، به جنگلبان ویا فرمانده پاسگاه ژاندارمری داده می شد.
“هردو گروه دستشان دریک پیاله بود-جنگلبان -ژاندارم ها”
و حال از نقش کارچاق کن ها و رابطین پاسگاه بگذریم که آنها هم دراین گیر ودار به اصطلاح سبیل شان چرب می شد.به هرحال یکی از افت های نبود آگاهی در منطقه رشد آفت رشوه بود.به هر حال انچه در زسرسقف ان چادر کله قندی به ما دانش آموزان یاد داد می شد در واقع پایان قلدر بازی جنگلبان و جنگلبان ها بود.واز این مهم هم باید یادی داشته باشم که مهمترین عامل توسعه ی فکری وفرهنگی در میان جامعه عشایر آن روز استان اقدامات ارزشمند استاد محمد بهمن بیگی بود.فردی که توانسته بود آگاهی و دانایی را به میان کوه وکمر و به میان عشایر ببرد .مردی که پیام آور آگاهی بود .بعضی از روزها سرو کله ی پیله وری که از دهات دور دست به منطقه می آمد پیدا می شد.پیله وری خوش اخلاق وهمیشه خنده رو که شهر را بار الاغ می کرد و به مناطق عشایر نشین می آورد.به اولین خانه ویا سیاه چادر آبادی که می رسید بار وبندیل واسباب واثاثیه ویا در واقع فروشگاه را از پشت الاغ به زمین مینداخت و داد می زد :
زنل بییت که جاکن شهره سی تون آوردمه
(زن ها بیایید که هر آنچه درشهر است کلهوم همه را براتون به اینجا آورده ام)
زن های مال وبچه ها بدورش جمع می شدند یکی نیم متر کش تنبان می خواست و دیگری فتیله چراغ چمبلی و آن یکی یک بسته قرص آسپار”اسپرین”
وجوان ها به ویژه دخترها خریدار همیشگی آینه و شانه جیبی بودند .
نهایتا با تاریک شدن هوا بازار تعطیل می شد و پیله ور مهمان همان خانه ای می شد که عصر در جلوی همان بهون بساط پهن کرده بود. ان شب تمامی اهالی مال وابادی مرد و زن، کوچک و بزرگ خرد و درشت ، دور پیله ور جمع می شدند و پیر پیله ور بعداز صرف شام و کشیدن قلیان نی هفت بندش را از شله در می آورد و با سوز دل شروع به نی زدن می کرد و در هر دم و بازدمی یه گمه بلند ی (آه ) می کشید آه و گمه ای که خود هزاران پیام داشت. در یکی از آن شب ها که پیله ور مهمان آبادی بود ،فردی سلمانی “آرایشگر سیار “که بصورت اتفاقی به آبادی آمده بود با پیله ور نی زن همراهی می نمود.پیله ور نی میزد و سلمانی یار یار می خوند.
*مو چویل سرحدوم -شیش ماه زره برفوم*
*ندرومیه ثمروم -زرد وابیده رنگوم*

*ری و ماهور بنشینوم وبگریووم سی بختوم*
*یه قد شلال کمر باریکی کرده بد بختوم*

قسمت چهارم ⬇️

از اول هفته می شماردیم که کی جمعه می‌رسد تا اول صبح با بچه ها ی همسن وسال وهمکلاسی بزنیم به کوه و کمر .برویم داخل غارهایی سیاه و عمیقی که ردپای انسان های نخستین در آنها هویدا و پیدا بود و یا بنشینیم روی تخته سنگی و صدای چهچهه ی کل کمری ها (بلبل ) را گوش بدیم و یا رو به کمری به ایستیم وباصدای بلند بگویم:
کمرتوقشنگ تری یا مو
وانعکاس صدای مان:
مووووووووو

در واقع همان:
(این جهان کوه است و فعل ما را ندا…)
وظهرخسته و گرسنه ولی با دهانی پراز بریزه ی درخت کلخونگ ویا به اصطلاح امروزی ها ، آدامس کوهی بر می گشتیم به سمت مال و آبادی.در آمد وشد آن روزهای تکراری و گاهی پرملال و گاهی هم شاد -آنچه که بیش ازهمه در ذهن و -ویرم مانده است محبت به همسایه بودو پررنگ بودن رسم ارزشمند کاسه بهره وتوجه به خانواده های بی بضاعت و -واجور نمودن خانواده های تنگدست فامیل بود.(موضوعی که متاسفانه این روزها ودر این دنیای ابرتکنولوژی به فراموشی سپرده شده و -واجور همسایه معنا ومفهومی ندارد)
روزی از روزها خبر دار شدیم که قرار است فردا راهنمای تعلیماتی به منطقه بیاید و از مدرسه ما هم بازدیدی داشته باشد به توصیه معلم تایم عصر یکساعت زودتر تعطیل کردیم تا حمامی بکنیم و یا به اصطلاح به سر و -وضع مان برسیم.
همه ی دانش آموزان پسر خیلی سریع رفتیم سمت آبادی و دله (حلب) های هفده کیلویی خالی که جای روغن جامد -قو -نرگس شیراز وجهان بود برداشتیم و بر سر چشمه آب رفتیم و با هیزم آبی گرم نمودیم و مثلا حمام نمودیم .بهتراست بگویم ملح کردیم .فردا صبح شسته ورفته ،تر وتمیز راهی مدرسه شدیم .بقولی ازتمیزی مث اینه بلنگه ایزدیم.
(همچون آیینه پا ک وشفاف و براق)
حوالی سر ظهر بود که دیدیم چند نفر از کیشه رهه (راه باریکه)از کوه روبرو “تخت دلی نعل) به سمت آبادی می آیند و معلوم شد که همان راهنمای تعلیماتی به اتفاق چند از نفر ازمعلم های دیگر مناطق عشایری همجوار است.به مدرسه و به محل کلاس درس آمدند.
(الان همان مرد عزیز که راهنمای تعلیماتی بود ودر این خاطره ذکر خیرشون رفت در یاسوج – بلوار ارم – خیابان ارم ….ساکن هستند و افتخاری است برای حقیر که بجهت همسایه بودن با این مرد شریف وارزشمند، معمولا هفته ای چندین مرتبه که از جلوی خانه اش عبور می کنم عرض ادبی خدمتشون داشته باشم -استاد علی پناه غلامی)

قسمت پنجم⬇️

راهنمای تعلیماتی
(استاد علی پناه غلامی )
به اتفاق تنی چند از معلمین عشایری( از مناطق عشایر نشین تلخاب مرکزی و تلخاب احمدی زاده و تلخاب رویین تن) که ایشان راهمراهی می نمودندو ریش سپیدان آبادی به محل کلاس ودرس تشریف آوردند
ابتدا دانش آموزان پایه دوم را با صبر و حوصله پای تخته سیاه فرا می خواندند و سوالاتی مطرح می نمودند ‌در ادامه نوبت به دانش آموزان کلاس اول رسید و بعداز نفر دوم یا سوم با اشاره از من خواستند که پای تخته سیاه بروم از جاکنده شدم و سمت راست تخته سیاه باصدای بلند خودم را به این شکل معرفی نمودم :
محمد فرزامی
کلاس اول ،مدرسه سیار عشایری مالاجی
بفرما.

خلاصه سوال هایی از ریاضی و علوم پرسیدند و در نهایت گفتند با کت یک جمله بساز.
*من یک کت سیاه وبلند دارم ولی آن را نمی پوشم*
وخنده ی همکلاسی ها وحضار بود که سکوت دلی نعل را شکست.
بعد از آخرین سوال وجواب ها از نفرات چهارم وپنجم اعلام شد که تعطیل هستید ولی تایم بعد از ظهر به نسبت روز های گذشته امروز کمی زودتر برگردین مدرسه.
شلنگ انداز راهی خانه شدم به محض اینکه رسیدم خانه از طرف پدر مورد سرزنش قرار گرفتم ،آنهم به این علت که چون کت نپوشیده بودی راهنما به عمد، در مورد کت ازشما سوال پرسید. هرچقدر می گفتم این موضوع وسوال ربطی به کت پوشیدن ویانپوشیدنم نداشت قانع و مجاب نمی شدند.
به این علت قانع نمی شدند که
(سال ۱۳۵۵)
پدر بزرگم در سفری که مکه رفته بودند ازاونجا کتی سیاه رنگ والبته سایز بزرگتر از هیکلم برای هدیه آورده بودند.
(من چفتوم بی )
و چون نسبت به قد وجسه ام بلند بود اون را نمی پوشیدم ولی خانواده هر روز اصرار داشتند موقعی که می روم مدرسه کت را بپوشم .از انها اصرار و ازمن رد درخواست ،تا اینکه از بدشانسی سوال راهنمای تعلیماتی برحسب اتفاق کت و جمله سازی با کت بود و این موضوع شده بود سوژه ی جر و بحث هر روزه من با پدر و مادر و پدر بزرگ.

قسمت های شش و هفت ⬇️

زمستانِ فوق العاده پر بارانی داشتیم و میش های مان دوبری کرده بودند.(در سال دومرتبه زایدند)چوپان گله مان جوانی تنومند و فرز وچابک از اهالی شهرستان رستم فعلی بود و از طایفه ای خوشنام وخانواده ای زحمتکش که در متیل تعریف نمودن (قصه )گویی تبحر خاصی داشت . بعضی شب ها برایم متیل های جالب و درعین حال پند آموز از دیو و پری و پریون می گفت . بعضی شب ها در تنگه ی بالا دست آبادی و در کلگه روباهی بقصد پیدا کردن جفتش عو عو می کرد که این عو عو کردن بعقیده مردمان آبادی خوش یمن نبود وعقیده داشتند خبر از اتفاق و یا حادثه ای ناگوار می دهد.که در این موقع ما بچه های آبادی فورا می رفتیم بیرون ازخانه ،روبه سمت تنگه و کلگه با داد و فریاد می گفتیم.
خیره-خیره
که دراین موقع روباه بیچاره که در پی پیداکردن دیگر روباه ها بود ترجیح می داد ساکت بماند.و بعضی شب ها علی رغم اینکه زمستان پر باری داشتیم اما برای تفریح وسرگرمی به اتفاق بچه های آبادی در وسط آبادی که محوطه ای کوچک و گودی مانند و در وسط قاش ها(آغل) بود جمع می شدیم و آیین سنتی هدرسه خوانی راه مینداختیم (طلب دعای باران)
هدرسه وی هدرسه -خدا بزن تگرسه….
و روزهای جمعه به مقتضای اینکه هوا صاف بود یا بارانی در صورتی که هوا صاف بود ، سرگرمی بچه های آبادی کل کله برد بود ویا کله روا نک (بازی های سنتی وبومی)
شبی مهتابی بقصد خوردن آب رفتم کنار تلواره ی مشک ها ،تلواره ای که مشک های بزرگ چهار انگله و پر از آب ردیف به ردیف کنار هم چیده شده بودند متوجه شدم که میش های گله مان (بالغ بر سیصد راس میش و صدها راس بز) در قاش سرهایشان را تکان می دهند و گوش های شان بهم می خورد وصدای شرپشت گوش های شان بلند بود ، فردایش علت این حرکت گوسفند ها را از مادر پرسیدم در جوابم گفتند وقتی که شب ها گوسفند ها سرشان راتکان می دهند وصدای بهم خوردن گوششان شنیده می شود خبر از شب های بارانی است که در راه است ومیش ها دارند بدین شکل طوفان قریب الوقوع و در پیش روی را بهمدیگر و به ادم ها خبر می دهند.. نهایتا یکی از شب های زمستان که بشدت باران می بارید و تش و برق(رعد وبرق)های مهیب و پر سر وصدایی هم بهمراه داشت اوایل سر شب گرفتار دل پیچه ودل درد وشکم درد شدیدی شدم .دل پیچه وشکم دردی که تا آن موقع تجربه نکرده بودم.باصدای داد و فریاد مادرم همه ی زن ها ومردهای آبادی ومال بدورم جمع شدند و کی بانوهای باتجربه آبادی هرکدام خوردن دمنوشی را توصیه می کردند ،اما هیچکدام آفاقه نکرد و تا نزدیکای صبح درد شدید شکمی را تحمل نمودم گرچه راهی بجز تحمل نمودن هم نداشتم.(دسترسی به دارو و درمان و دکتر در آن منطقه نیمه کوهستانی وفاقد راه ماشین رو در آن موقع از شب امکان پذیر نبود)
با روشن شدن سطح زمین مردهای آبادی تصمیم گرفتند که مرا سوار برالاغ به نزدیکترین راه ماشین رو برسانند (۳ساعت پیاده روی در شیب های تند کوهستان منطقه ، آنهم در باریکه ای مالرو بقصد رسیدن به جاده)
راه افتادیم وباران بشدت می بارید و چون دمدمای صبح بود فوق العاده هواسرد بود و بادسردی به اصطلاح مردم منطقه همچون تیزی تیغ دو سوسمار به صورتم می خورد . در مسیر حرکت مان ودر ته دره ای عمیق در سمت چپ ، معروف به دره نین و -ورد ککا –
(حدفاصل مالاجی و تلخاب مرکزی )
کفتاری در حال گامویه (نعره ) کشیدن بود ،یکی از همراهان باصدای شنیدن گامویه کفتار ،بلند چندبار پشت سرهم فریاد زد :
هی هو
زهر مار
پدر باخنده گفت فلانی په چکار کفتار داری؟
گفت:
عصر که گله آمد به سمت آبادی و قاش متوجه شدم یکی از بزهای گله کم و به چوب درنیامد (به شمارش یک راس بز کم بود ) است ،ازچوپان گله علت را که جویا شدم گفت یکی از بزها در فلان نقطه از کوه بجهت خوردن پیوار(علف خشک مانده از بهار)
من را که گیر کرد( وسط کمر ی پرید و نتونست بیرون بیاید وگله راهمراهی بکند)و چون هوا داشت تاریک می شد وباران بشدت می بارید نتونستم نجاتش بدهم ،بنابراین در همان–راکه — کمر ماند.وحالا این کفتار در پای همان –راکه –کمر است وقصد دارد راهی پیدا بکند وخودش رابه بز برساند وشکارش نماید. به هرحال
گردنه های متعدد وسراشیبی های تند را با هر مشقت وسختی و جان کندنی بود پشت سر گذاشتیم ،و -وارد پهن دشت معروف به بچه بازارشدیم (دشتی وسیع وحاصلیز اطراف شهر کوپن فعلی)
(کوپن – شهری نوبنیاد ،در شهرستان رستم در مسیر جاده نورآباد به باشت و گچساران و نرسیده به پل معروف بریم)
مشقت ها ودرد ها کشیدم تا به جاده ی ماشین رو رسیدیم .ماشینی دربست گرفتیم و به درمانگاه شهر باشت رفتیم(نزدیک ترین مرکز درمانی منطقه)

قسمت هشتم⬇️

بعد از گذشت یک ربع ساعت یا کمی بیشتر که توی مسیر بودیم به باشت رسیدیم ،چونکه اول صبح بود هنوز مطب های خصوصی شروع به کار نکرده بودند بنابراین به درمانگاهی عمومی ودولتی رفتیم ، بعداز معاینات اولیه توسط پزشک درمانگاه روی تختی درازکشیدم واقدامات اولیه درمانی لازم انجام گرفت ،بعداز گذشت یک ساعت ،که کمی حالم بهترشد نگاهی به اطراف ودیوار اتاقی که در آن بستری بود انداختم(بستری سرپایی یا موقتی ) تصویر بزرگی روی دیوار توجهم را بخودش جلب نمود، تصویر دو گاو که در مزرعه ای سرسبز در حال چریدن بودند و در گوشه ی پایین همان تصویر فلشی سمت قصابی را نشان می داد..تا سال ها حتی ده سال بعد از آن ماجرا فکر و خیالم درگیر پیام آن تصویربود واینکه آن تصویر در آن درمانگاه قدیمی وآن اتاق کوچک حامل چه پیامی برای مراجعه کنندگان و بیماران بود.روزهای آخر زمستان بود .دربالادست آبادی کوهی مرتفع قرار داشت که پوشش گیاهی آن بلوط،بادام،کلخونگ ،درختچه تنگس بود و چند تایی هم درخت کرتول”انجیر کوهی “هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم از بالای کوه صدای گپی گپو- آمدن بهار را نوید می داد. پرنده ای افسانه ای و ناپیدا که فقط در این موقع از سال صدایش را می شنیدیم .در یکی از همان روزهای آخرسال ، پیر مردی انجیرفروش که گاه گاهی به منطقه می آمد وارد مال و آبادی شد وچون دمدعای عید بود علاوه برانجیر مقداری هم شیرینی خشک و شکلات و ادامس خروس نشان برای فروش با خود آورده بود.
(یک لنگه ی شله و خورجینش انجیر بود ولنگه ی دیگر شیرینی و تنقلات)
زن ها وبچه های آبادی بقصد خرید انجیر وشیرینی بدورش حلقه زدند .هر خانواده ای به مقدار وسعشان از پیر مرد مقداری جنس خریدند و هر دو طرف(خریدار و مشتری)راضی بودند.راضی به این جهت که فروشنده فروش خوبی داشته و مشتری ها هم راضی به علت اینکه بدون رفتن به شهر، شیرینی عیدشان را بقول خودشان دم هونه (درب خانه) خرید ه بودند.
پدر بزرگ که مردی دنیادیده و باسواد و حافظ چندین جزء قران و درعین حال مفسر قران هم بودند و رایج ترین قسم مردم منطقه به کتاب قرآنش بود
*(به قرآنی که من هونه ی حاج عبداله است)*
(قرآنی که بعداز فوت پدر بزرگ بنا به وصیت شان در حرم امامزاده پیرشمس علیه السلام “امامزاده ای در شهرستان رستم “به یادگار و به امانت گذاشته شده )

به روال هرسال سه شب مانده به عید نوروز ضمن مشورت با اعضای خانواده اعم از بزرگ وکوچک لیست اقلام مورد نیاز را یادداشت نمودند(قند-چای- -پوشاک -سیگار -تنباکو-“چند جفت جوراب مردانه و چهارقد زنانه برای هدیه به میهمانان نوروزی”…) وفردای همان شب بقصد خرید اقلام مورد نیاز واقلامی که یادداشت نموده بودند راهی کازرون شدند.معمولا یک روز و یک شب در کازرون می ماندند و بر می گشتند به ایل و آبادی.

قسمت نهم⬇️
عید از راه رسید و مابچه ها کیفمان کوک بود ،دریک جیب شکلات داشتیم ودر جیب دیگر مقداری پسته ، و یک جفت کفش شِب رو(چرمی) هم ره آورد سفر کازرون بود که پدر بزرگ برایم خریده بود.
البته کفش کمی بزرگ بود وتوصیه می کردند مقداری پشم در جلو کفش بچپانم تا بقولا کیپ (اندازه) بشود.
(عشایربجهت شرایط شغل و گله داری و رمه چرانی معولا روز دور هم نشینی ندارند)
ولی
دراون شب ها دورهم نشینی اهل آبادی رنگ وبوی خاصی داشت ومهمتر اینکه کفش های شِبرو را در جایی قرار می دادم که توی دید مهمانان باشد
(در طاقچه قرار می دادم)
آن شب ها ،فضای مال وآبادی آرامش خاصی داشت ،گُرگُر آتش و پلیش های خشک بلوط در چاله “اجاق”صفای خاصی داشت.گاهگداری صدای پارس سگی از گوشه آبادی و بانک کسی که دامی گم کرده بود وازچوپان ها سراغِ دامش را می گرفت و ناله ی زن همسایه که دندان درد گرفته بود (دوتااز دندان هایش را کِرم خورده بود)و یکی ازبچه های آبادی که عصر بخته ی گزه(الاغ نر که اخته شده بود)بالگد به رانش زده بود ،سکوت را می شکست. و جِلز و -وِلِز کباب ودود بود که فضای کومه را گرفته بود.از هر دری سخن بود که گاه باقهقه ی خنده ی بزرگ تر ها فضا شاد تر وهیجانی تر می شد.پیر سالخورده ی مجلس از درگیری تنگ تامرادی باقوای دولتی و خش(خوش)زنی برنو بلند می گفت و دیگری از سال گامیرون و بورکی(تلف شدن براثر گرسنگی ونبودن علف وعلوفه) کردن میشل سیسار می گفت
(میش های سفید پشم)
مادر بزرگ هایم(پدری و مادری) که هردو کی بنوی “کی بانوی”مال بودند از سفر شان به خراسان وپابوسی امام‌رضا ع برای زنان آبادی صحبت می کردند و مابچه ها بیشتر هوش وحواسمان به سمت وسوی مجمعه ی رومی آجیلی بود که وسط مجلس قرار داشت و اینکه چگونه شبیخونی بهش بزنیم
(گندم برشته-کشمش-کلخونگ، -کمی پسته-مغز گردو-انجیر-تخمه انجک یا انجوجک)
و چند پیله ی رومی (پیاله–کاسه) نخود آب پز و یک پیله ناردونه خشک.
سادگی و مهربانی موج می زد ،نه تزقی (فیس)بود و نه زرق و برقی .نه کسی به زور(عمل زیبایی) خوشگل شده بود نه فیری(دماغ -بینی)چسب خورده بود نه مرزنگی و بُرگی (ابرو)
بالا و پایین شده بود ،بلکه خودمان بودیم وخودمان.بهترین آوازی که می شنیدیم یار یار چوپانان آبادی بود و دی بلال و صدای کاره کهره(بع بع )و بوی میخک ومهلو و چهچه ی کُل کّمری بود.صبح ها با بو و دودِ حاصل از وصله کردن اُرسی “کفش “جیری سه ستاره چوپان مان که با سیخ و آتش درحال وصله کردن سوراخ کفشش بود ازخواب برمی خواستیم .و برمی خاستیم از سیاهی شب و نان و چای شیرین به قول امروزی ها بربدن می زدیم و بیرون آبادی با بچه ها گاجر (کشتی)می گرفتیم. چقدر هم پر زور بودیم ،از مکمل های غذایی و پودرهای اشتها آور خبری نبود.تنها اشتها آوری که می خوریم پیاز محلی وقرمز رنگ و روغن خش محلی(خوش مزه محلی-روغن حیوانی)بود و کمی تا قسمتی هم شیره ی خرما .شله لیزکی
(برنج چمپای محلی و لیزیک-بن سرخ و چرب شده با روغن خش محلی)
از جمله غذای مورد علاقه ام بود.درجیب پیراهنم همیشه یک قوطی کبریت بجهت روشن کردن آتش داشتم.ازجمله سرگرمی ودلمشغولی های مابچه ها آتش زدن خارهای خشک رملکی(درختچه رملک-از خانواده کنار -اما بشکل درختچه و کوتاه) در تپه های اطراف آبادی بود.

قسمت دهم⬇️

تعطیلات عید نوروز بنابر سفارش معلم مدرسه
(آقای اتابک )
یک دفتر مشق صدبرگی از روی دروس ریاضی و فارسی مشق نوشتم ، در آبادی -چو -افتاده بود
(شایعه شده بود)
که چون امسال زمستان بارش برف در سرحد(ییلاق -گرگو) و:نزول باران در گرمسیر(قشلاق -مالاجی -ممسنی) به نسبت سال های گذشته خوب بوده و سرحد(ییلاق)مراتع وسال به اصطلاح ساواست(هنوز رویش علف در سرحد به اندازه لازم برای چرای دام رشد نکرده)
بنابراین
*گارد جنگل*
(ماموران منابع طبیعی)مسقر در ،روستای پسکوهک (روستایی بالاتر از بابامیدان-نرسیده به روستای دشتک )تا اوایل خرداد اجازه حرکت و کوچ عشایر به سمت سرحد نمی دهند.با شنیدن این خبر که منبع آن هم چندان مشخص و موثق نبود،اوقات اهالی آبادی بشدت تلخ شده بود و ار هلپه(گیاهی تلخ )تلخ تر شده بود.درهمین اثنا چیمون و زکام و هوا چیمون (بیماری های ویروسی-سرما خوردگی) در مال بی داد می کرد و خیلی ها دچار چیمون شده بودند.در کناراجاق هر خانه ای کتری سیاه قرار داشت که در آن پشموک وآب در حال جوشیدن بود . خوردن دمنوش پشموک برای چیمون و زکام در حکم خوردن شربت سرماخوردگی بود ولی باخاصیت تر و سریع تر از شربت های امروزی ، به بهبودی فرد سرماخورده کمک می نمود.بدشانسی آنجایی بود که این موقع از سال مهمترین کار عشایر داغ نمودن بره ها وکهره ها (داغ بر روی صورت -برای شناسایی دام ها) و چیدن پشم گوسفندان بود که این دو کار مهم ،همزمان شده بود با چیمون خوردگی مردان آبادی. در قدیم هر خانوار عشایری یک داغ ویا یک علامت مخصوص به خود داشتند .علامتی که با داغ نمودن چندین سیخ در آتش برروی صورت بره یا کهره می گذاشتند .این علامت که معروف به داغ بود به این علت بود که اگر گوسفندی از گله جدا می شد و قاطی سایر گله ها می شد براحتی از روی همان داغ یا نشانه قابل تشخیص و شناسایی بود و اهالی هر مال وابادی می دانستند که فلان داغ متعلق به گله فلان خانواده است .بعنوان مثال:
داغ گله ما عدد هشت بود ( ۸ ) وسایر همسایه ها داغ هایی همچون
*۱۱ – ۱ – // – / – =*
را انتخاب نموده بودند.واین داغ و علامت برای موسم کوچ بهاره که تمامی طوایف استان همزمان به سمت ییلاق و سرحد حرکت می کردند لازم بود .
در گرمسیر هوا بشدت گرم شده بود و علف ها خشک شده بودند و مراتع بی مدار و سیخک ها اجازه چرا به احشام نمی داد ، چشمه ها به تُپ تُب و چُر چُر افتاده بودند وپرتک بی داد می کرد مازه ی تُل وتپه ها و برافتوها یکدست زرد شده بودند و دیگر بدون درنگ وقت کوچ و ماله بالا بود . خبر آمد که عشایر ترک و لر ساکن در دریلا و لیشتر و ماهور و پّرل او گندی بقصدِ سرحد ، گردنه ی شلالدون را رّد کرده اند ودر حال رسیدن به پل بریم هستند وهمینطور عشایر تلخاب “طایفه خالو” و دلی بیگ و کوه دول ،دّست و بار زد ه اند”قصد کوچ کرده اند” و در گردنه دلی بیک و بچه بازار و او رملکی به انتظار عشایر مالاجی مانده اند.
دراین موقع
تمامی عشایر ساکن در مناطق قشلاقی گچساران -ماهور – رستم و ممسنی در پوزه ی معروف به سُرنا “کوپن” یا دهنو ممسنی بهم می پیوستند و بدون غلو در این هنگام
هزاران گله گوسفند با نظم و اصول مخصوص به کوچ در مسیر جاده ی گچساران تا سرگچینه ی بویراحمد پشت سر هم در حال حرکت بودند، صدای هی های چوپانان ،بوق ماشین های عبوری،پارس سگ ها،عر عر الاغ ها،شیهه ی اسب ها،رینگه درا(صدای زنگوله ها)و خانم هایی با پوشش لری و با رنگ های شاد و همرنگ طبیعت و دلگ و چهارقد ، که سوار بر اسب و قاطر و مادیان های تلمیت شده بودند و مردان کلاه نمدی و چماق های ارژنی که در دست چوپان ها وجوان ها بود صحنه هایی بس زیبا به کوچ می داد.صحنه هایی که دیگر اصلا وابدا تکرار نخواهد شد.کوچ باهمه ی زیبایی ها و شور وشوق و ذوقی که برای جوانان داشت یک مختصر مشکلی هم که داشت این بود که جمعیت در حال کوچ در هر یوردی که برای شب ، اتراق می کردند بجهت در امان ماندن گله ها از دستبرد دزدها و راهزنان مجبور بودند که باوجود خستگی روز ،به نوبت و شیفتی تا صبح کشیک بدهند وچه بسیار فرد و افرادی هم صاحب مال و یا دزد در این موسم کوچ بعلت درگیری که میان عشایر و راهزنان و دزدها اتفاق می افتاد کشته می شدند وبدتر اینکه برای فیصله دادن به ادامه کُشت و کشتار و پرداخت دیه ،رسم خون بس اجرا می شد و دختری مظلوم قربانی رسم خون بسی می شد وبه خون بسی می رفت.

……ادامه دارد

محمد فرزامی؛  عضو شورای سردبیری پیک ملت ومولف کتاب سرآمدان سرزمین چهارفصل

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.